|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 13:23 توسط فرناز
|
|
||
|
|
|
|
|
تو رو خدا واسم دعا کنید |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 13:22 توسط فرناز
|
|
||
|
|
|
|
|
باید رفت ... خیلی زود باید رفت ....
رفتنی که شاید هرگز دیگر برنگشتی نداشته باشد ... . خدانگهدار |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 13:5 توسط فرناز
|
|
||
|
|
|
|
|
جاده دیگه نمی تونه مارو بهم برسونه
فاصله ی کوچیکمون اندازه ی آسمونه |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 13:0 توسط فرناز
|
|
||
|
|
|
|
|
کاش کودک بودم تا بزرگترين شيطنت زندگي ام نقاشي روي
ديوار بود ، اي کاش کودک بودم تا از ته دل مي خنديدم نه اينکه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم ، اي کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتي و درد با يک بوسه همه چيز را فراموش مي کردم .ای کاش کودک بودم ... . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 0:37 توسط فرناز
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم گرفته است و سکوت می کنم بر بی خیالی تو
دلم گرفته است و سکوت می کنم بر بی وفایی تو دلم گرفته است و سکوت می کنم بر جفای روزگار دلم گرفته است و سکوت می کنم یک سکوت مرگبار دلم گرفته است و سکوت می کنم بر این همه نبودنت دلم گرفته است و سکوت می کنم بر این دل بریدنت دلم گرفته است و سکوت می کنم بر مسیر زندگی دلم گرفته است و سکوت می کنم در این مسیر بی کسی دلم گرفته است به وسعت آسمان کویر دلم گرفته است و سکوت می کنمتا انتهای این مسیر |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 2:2 توسط فرناز
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 2:0 توسط فرناز
|
|
||
|
|
|
|
|
خیلی جالبه :از سوسک می ترسیم...از له کردن شخصیت دیگران
مثل سوسک نمی ترسیم. از عنکبوت می ترسیم...از اینکه تمام زندگیمون تار عنکبوت ببنده نمی ترسیم. از شکستن لیوان می ترسیم...........از شکستن دل آدما نمی ترسیم. از اینکه بهمون خیانت کنند می ترسیم.............از خیانت به دیگران نمی ترسیم... . |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 15:27 توسط فرناز
|
|
||
|
|
|
|
|
هیچ کی نمی تونه بفهمه که دلم از چی گرفته
هیچ کی نمی تونه بفهمه که صدام از چی گرفته هیچ کی نمی مونه که با من توی راهم همسفر شه آخه می ترسه که با من با دله من در به درشه هیچ کی نمی دونه که چشمام چرا همیشه خیسه خیسه
دلم گرفته است به وسعت آسمان کویر... . |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 12:33 توسط فرناز
|
|
||
|
|
|
|
|
گاهی که دلم به اندازه ی تمام غروب ها می گیرد چشمانم را فراموش می کنم اما
دریغ که گریه دستانم نیز مرا به تو نمی رساند ... من از تراکم سیاه ابرها می ترسم و هیچ کسی مهربان تر از گنجشک های کوچک کوچه های کودکی ام نیست و کسی دلهره ای بزرگ قلب کوچکم را نمی شناسد و یا کابوس های شبانه ام را نمی داند ... و تو رفتی ...رفتی و مرا تنها گذاشتی ... رفتی و مرا با انبوهی از دلتنگی هایم تنهایم گذاشتی ...رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و تو.تو که که دست هایت سایه بانی بر بی کسی های من ...تو رفتی ،تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی های و دلواپسی هایم را در می یابی ...که گمان می کردم ساده ای ، ساده ای و سادگی هایم را باور داری ...و افسوس ...افسوس که رفتی، افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ... افسوس ... رفتی،رفتی ،ساده،ساده مثل دلتنگی هایم ....و حتی ساده مثل سادگی هایم . اکنون من مانده ام و یک عمر خاطره ... اکنون من مانده ام و یک عمر حسرت ... تو رفتی و حتی من باور نکرده ام این بریدن را ،این نبودن و رفتن را . کاش کمی از آنچه که در باورم بودی در باورت خاطره بودم. تو رفتی... .
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 9:48 توسط فرناز
|
|
||